چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوشدار این دل پُر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
شیشه با لایهای از بخار پوشیده شده بود. بیرون، چراغهای رنگ و وارنگ ماشینها انگار از پس مه دیده میشدند. چهار نفر بودیم و هر کدام کنجی از اتاقک سرد تاکسی را مال خود داشتیم. صحنهی غمانگیزی بود. یعنی بهدرد فیلم و سریال قزمیت ایرانی میخورد همچه موقعیتی. پیچ رادیو سکوت را شکست و مردی که میگفت: عارف داغ بهدل دارد و زاهد بهپیشانی..، با خودم گفتم قهرا داغِ عاشق هم بهماتحتش است.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
دیروز یکربع کمتر از ساعت سه رسیدم خانه. بخاری را روشن کردم و دستی به سر و روی اتاق کشیدم، حتّی عود هم روشن کردم. نشستم و با کتابها وَر رفتم و منتظر، که فهمیدم قرار نیست خبری بشود. پس قرص خواب خوردم و رفتم لابهلای باقالیها و تازه حالا بیدار شدهام.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی